تازه دانشجو شده بودم ... همین روزها بود ... 4شنبه ها "مبانی علم اقتصاد" داشتیم ... کلاس طبقه همکف بود و پنجره هاش به حیاط باز می شد... درست زیر پنجره یه نیمکت بود... یادمه اون روز کلی صدای هر و کر خنده می اومد تو ... استاد اشاره کرد که یکی از خانم ها پنجره رو ببنده .. پاشدم و قبل از بستن پنجره از کنجکاوی سرکی به بیرون کشیدم تا نیمکت نشین های پر سرو صدا رو ببینم ... نگاهم افتاد به دو چشم خندون ... نمی دونم تو اون نگاه و خنده چی بود که باعث شد ژست این بچه درس خون های سال اولی رو بگیرم و زیر لب بگم : "واقعا که! مراعات هم خوب چیزیه" ... و هرگز فکر نمی کردم اون کلاس عصر پاییزی، اون پنجره، اون نگاه، اون خنده و اون جمله مسخره، روزی به پیوندی برای همه عمر تبدیل بشه ...
16 سال از اون روزی که دلم رو به اون نگاه و اون خنده دادم می گذره و 11 سال از روزی که دست هامون رو بهم دادیم تا یار و همدم و همسر یکدیگه باشیم ...
و هنوز چه حس خوبی داره مرور اون روزها ... روزهایی که یاد آوریشون آرامش و شادی به همراه داره و نیرویی برای گذر از همه پستی و بلندی های زندگی
و شیرین تر از همه بی شک پسرکمه که هر روز با شیرین زبونی هاش دنیای من و آقای پدر رو غرق در لذت و شعف می کنه ...
۶ نظر:
مامان بانوي عزيزم
منم از اون حياط و اون كلاسا كلي خاطره دارم كلي...
هميشه شاد و سلامت و سربلند باشين
هميشه شاد باشين و با ياد اوري روزهاي شاد لبخند بر لبهاتون نقش ببنده
چه خاطره بامزه اي بود . ايشاله هميشه خوب و خوش باشيد و سلامت .
وای چقدر شیرینه یاد اوری این نوع خاطرات .
همیشه پر از عشق باشی دوست خوبم .
خانمي مارو عادت دادي به نوشته هات حالا آپ نميكني؟!!!!!!!!!!!
و راستي چقدر خوب كه ديگه ميشه كامنت گذاشت . كاري انجام دادي؟
آخــــــــــــــــی چقدر قشنگ گفتی دوست جونم:*
ارسال یک نظر