پسرکم همه جور میوه ای رو نمی خوره و چون میونه ای هم با آب میوه نداره مجبورم به انواع روش ها، چند قلپی آب میوه به خوردش بدم ...
امروز با یه سینی و چند تا نارنگی و یه آب پرتقال میوه گیری دستی، نشستیم وسط هال و مشغول شدیم و بازی بازی یه لیوان آب نارنگی و لیمو شیرین به خوردش دادم ...
نمی دونم هال هوای پاییز بود و عصر جمعه یا طعم آب میوه که منو برد به گذشته ها....
غروب های بلند پاییز و زمستون، پدرم مینشست جلوی تلویزیون با یه سینی فلزی پر از لیمو شیرین و پرتقال، یه آب پرتقال گیری قرمز و یه لیوان ... با حوصله میوه ها رو قاچ می کرد، آب میگرفت، هسته هاشو از رو صافی آب میوه گیری بر میداشت، پالبهای پرتقال رو که تو صافی مونده بود بر می گردوند تو ظرف آب میوه گیری و میریخت تو لیوان و می داد دست داداش کوچیکه ... نوبتی بود ... تا اون بخوره دوباره آب می گرفت و تو همون لیوان میریخت واسه داداش بزرگه و بعدش نوبت من بود که اولی بودم و از همه بزرگتر .. ناز و نوز هم تو کار نبود باید همه لیوان رو تا آخرش سر میکشیدیم ....
یادش بخیر ..نمی دونم چرا دیگه هیچوقت آب پرتقال هایی به اون خوشمزگی نخوردم ... شاید میوه های امروز دیگه عطر و طعم گذشته رو نداره ..شاید هم راز اون مزه شیرین تو عشق پدر بود به بچه هاش ... عشقی که با قطره قطره اون آب میوه ها به من و برادرهام هدیه می داد...
امروز بعد از مدت ها دوباره طعم شیرین و به یاد موندنی اون آب میوه ها برام زنده شد ...
پ ن: مرسی از همه دوستانی که این چند روزه به اینجا سرزدن و شرمنده که صابخونه نبود ... راستش یه کم گرفتار بودم ... ممنون از محبت همتون
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر