چند روزه که چند تا موضوع خیلی منو درگیر خودشون کرده ... ولی از همه مهمتر همین اولی هست:
اول:
امروز خیلی چیزها فهمیدم ... فهمیدم که مادرم - تکیه گاه همیشگی ام - خودش نیاز به یه تکیه گاه داره...
امروز وقتی نگاهش کردم که بی حال از این دیابت چند ساله و بالا و پایین شدن قند خون، روی تخت دراز کشیده بود، به خودم لرزیدم، ترسیدم... دیدم چقدر شکسته شده ... دیدم چقدر احتیاج داره که تکیه گاهش باشم ..که کنارش باشم ....
و چه سخته رسیدن به این باور که پدر و مادرهای ما دارن میان سالی رو رد می کنن ...
نه! نمی خوام ذهنم رو درگیر این مسئله کنم! نمی خوام باورش کنم! مادرم رو میخوام ... سالم و رو پا و تر و فرز! مثل همیشه! .. مثل تمام اون روزهایی که با پسرکم می آئیم و بی خیال از دنیا و ما فیها روی تخت اتاقم ولو می شیم و من همه چیز رو میسپارم به دست های پرمهرش ... عین بچگی هام ..عین همون روزهایی که دختر خونه بودم ... بی دغدغه و مسئولیت ...
ولی واقعیت اینه که مادرم دیگه توان گذشته اش رو نداره ... بازنشستگی و تو خونه موندن - خصوصا حالا که 2 تا پسرهاش هم ازش دور شدن - تو روحیه اش تاثیر بدی گذاشته و بیماری هم مزید بر علت شده ....
و من در توانم نمی بینم که تکیه گاهش باشم ... هنوز میخوام که بهش تکیه کنم .. هنوز به شونه های محکمش احتیاج دارم ... هنوز دامنش رو برای گریه هام میخوام و هنوز دست نوازشش رو بر روی موهام دوست دارم ...
واقعیت اینه که با وجود اینکه خودم مادر شدم هنوز هم دلم میخواد برای مادرم "بچه" باشم .. "بچه" به معنی واقعی اش!
از صمیم قلبم از خدا می خوام که به همه پدر و مادرها سلامتی و عمر باعزت بده ... امین!
۳ نظر:
این دعا فقط آمین داره یه جورایی حرف دل همه رو زدی .
همیشه خوب و خوش باشی .
پس نظر من کو ؟
امین
ارسال یک نظر