چند هفته پیش به بهانه فرار از آلودگی تهران چند روزی رو در شهر کوچک خوش آب و هوایی سر کردیم ... هر شب با غروب خورشید من و پسرکم و آقای پدر دور بخاری ای که تنها منبع گرما بخش خونه بود جمع میشدیم و شب های طولانی آخرین ماه پاییز رو در حالی سپری می کردیم که من اغلب با کتاب ها و لپ تاپم مشغول بودم و پدر و پسر خنده کنان با هم کشتی می گرفتن ، نقاشی می کردن، ماشین بازی و توپ بازی می کردن و سر آخر همونجا سرشون رو یه بالش می گذاشتن و می خوابیدن ... این وسط هم بساط چای و آجیل شیرین و گاهی نون و پنیر و گردو به راه بود ...
تو اون لحظه ها غرق در لذت و شادی دیدن خنده های پدر و پسر و حس خوب و همراه با آرامشم، به گذشته فکر میکردم .. به اون موقع هایی که جنگ، همه رو به دور هم جمع کرده بود ... خاله های مادرم از کرمانشاه که زیر آتیش بمب و موشک بود به تهرون و منزل مادربزرگم می آمدن ... شب های سرد و طولانی پاییز و زمستون اغلب با ترس از بمباران و آژیر با به دور هم بودن می گذشت و شاید خوشحال تر از همه ما بچه ها بودیم که ترس برامون بی مفهوم بود و فقط به با هم بودن فکر می کردیم ...
شب هایی که کمبود گازوئیل و نفت همه رو دور 2 تا بخاری علاالدین تو یه اتاق جمع می کرد و گه گاه سرما باعث میشد بساط کرسی ذغالی هم به راه باشه ... ولی با همه اینها و با همه کمبودها و ترس ها، آنچه که بود فقط محبت بود و گرمای دور هم نشستن فامیل، با هم بودن، با هم گفتن، با هم پختن، باهم خوردن، با هم خندیدن و حتی با هم ترسیدن ...
نمی دونم چرا ولی یک دفعه به حکمت یلدا فکر کردم ... به همه آنچه که در موردش خونده بودم ... شاید ساده تر از همه این بوده باشه که مردم قدیم به دنبال بهانه ای برای با هم بودن و جمع شدن دور یه منبع گرمایی ، کرسی هاشون رو علم میکردن و هر کس هر خوراکی رو که داشت می آورد که همراه با اون شادی و مهر و محبتش رو با بفیه قسمت کنه ...
"یلدا" از هر جا و به هر دلیل که آمده باشه رسم قشنگیه که تو دلش فقط مهر و محبت به همراه داره ....
پ.ن: ممنون از همه دوستانی که این چند وقته به اینجا سرزدن و منو شرمنده کردن ..راستش چند وقتی خیلی سر کیف نبودم و دلم نمی خواست با خوندن نوشته هام شریک حال ناخوشم باشید .....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر