۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

یک داستان تکراری 1

امروز وقت دکتر داشتم ... گفته بود ساعت 3 مطب باش ... با چه مکافاتی 3 متر جا پیدا کردم تو بیهقی .... بدو بدو رفتم سر بخارست که تاکسی بگیرم برای میرزای شیرازی ... اونهم که خدا رو شکر یافت می نشود ... یعنی همه تاکسی ها فقط و فقط در بست می رفتن ... خلاصه آخرش هم مجبور شدم عباس آباد پیاده بشم ... تا مطب دکتر دویدم که یه وقت خدایی نکرده دیر نرسم و وقتم نسوزه ... فکر میکنین چی دیدم؟! ... 15 نفر گوش تا گوش نشسته بودن ... 2-3 نفر هم تو راهرو ... اونوقت ساعت چنده؟ 2:45 ...

بعد از اینکه تو صف پرداخت ویزیت و تشکیل پرونده ایستادم (آخه همون موقع 4 نفر جلوی من بودن) اومدم و به زور خودم رو وسط 2 تا خانم رو یکی از صندلی های مطب جا کردم ... از بغل دستی پرسیدم ببخشید وقت شما ساعت چنده؟ گفت سه ... از اینوری پرسیدم .. گفت سه ... گفتم یعنی چی همه اینها وقت ساعت 3 دارن؟ .... خانمه گفت: آره! وقتی زنگ میزنی وقت بگیری به 10-15 نفر می گه 3 ، به 10-15 نفر بعدی میگه 4... گفتم خوب! .. گفت همین دیگه بعد باید به ترتیب بشینیم تا نوبتمون بشه ...

و من متعجب در این فکر موندم که فیکس کردن وقت اون هم برای یه دکتر پوست (مثلا یه ربع به یه ربع برای هر مریض) اینقدر کار سختیه که 10-15 نفر باید حداقل 2 ساعتی رو ع ل ا ف باشن؟!

وقت ما پایتخت نشین ها این روزها چقدر بی ارزش شده ...

پ.ن.: قصه من در این مطب ادامه دارد ...

هیچ نظری موجود نیست:

Free counter and web stats