۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

معدنچیان شیلی

دیشب از شبکه بیBسی پخش مستقیم نجات معدنچیان شیلیایی رو نگاه می کردیم ... با دیدن پسرک کوچک گریانی که با بیرون آمدن پدرش از اون زندان تنگ و تاریک از بین همه بزرگترها راه باز کرد و به آغوشش رفت، دلم لرزید و گذاشتم چشم هام ببارن ... ببارن از خوشحالی ..خوشحالی برای همه کودکانی که دوباره آغوش پر مهر پدر رو دیدن و پسرانی که بعد از 69 روز به آغوش مادرانشون برگشتن ... برام مهم نبود که هزاران کیلومتر اون طرف تر هستن و برام مهم نبود که آیا اسم "ایران" تا حالا به گوش هیچکدومشون خورده یا نه ... مهم خانواده هایی بودن که دوباره دوره هم جمع می شدن ... مهم تلاش جمعی ای بود که نتیجه داده بود ...

سرم رو که بالا کردم دیدم که پدرم، عمه ام ، آقای پدر و پسرکم با چشمهای گرد شده نگاهم می کنن ... حق هم داشتن که تعجب کنن ... تو سی و چند سال گذشته بجز موقع فوت مادر بزرگم که سال پیش اتفاق افتاد، این دومین بار بود که من در جمعی اشک می ریختم ...

چند وقتیه که به شدت رقیق القلب شدم و هیچ تلاشی برای پنهان کردن احساسم نمی کنم ... دیگه بغضم رو تو گلوم پنهان نمی کنم تا در خلوت و سکوت شب پای سجاده یا زیر آسمان مهتابی و پر ستاره خودش رو آزاد کنه و یا به شکل هق هق خفه ای لا به لای پر های بالشم گم بشه ... می گذارم هر وقت بغضی اومد خودش رو رها کنه و این هم هدیه ایه که پسرکم با اومدنش برام به ارمغان آورده ...

با اومدنش منو مادر همه بچه های زمین کرده و اجازه داده که حس همه مادر های زمین رو درک کنم ...

هیچ نظری موجود نیست:

Free counter and web stats