ته کوچه خونه مامان یه پارک خیلی دنج هست که صبح ها خیلی خلوته و جز چند تا نگهبان افغانی پارک و خانم هایی که کیسه خرید بدست از وسط پارک میگذرن کسی گذارش به اونجا نمی افته .... من هم از این نعمت استفاده می کنم و با پسرکم بعضی صبح ها رو پارک گردی می کنیم ...
چند روز پیش به پسرکم یاد می دادم که رو چمن ها دراز بکشه و غلت بخوره ..انگار می ترسید ... هی میگفت " مامان بیا! مامان تو هم" ... من هم دلو زدم به دریا و کنارش رو چمن ها دراز کشیدم ... دست هامون رو باز کردیم و با هم غلت زدیم .. کلی با آفتاب که لا به لای ابرها پیداو پنهان می شد قایم موشک بازی کردیم ... چشم هامون رو تنگ کردیم و گذاشتیم آفتاب تو صورتمون بخوره ... دراز کشیدیم و از پاشدین آب آبپاش های پارک به سر و صورتمون لذت بردیم... خندیدیم.. همو بغل کردیم و باز هم غلت زدیم ... خیس و گلی ولی شاد و خندان که پاشدیم چشمم افتاد به دو، سه تا نگهبان افغانی که با چشمهای گرد و دهان های باز منو نگاه میکردن ...
قبل از اینکه هجوم فکر هایی مثل " وای خدا! الان می گن دختره دیوونست!" ، "خدایا حالا چه فکر ها که راجع من نمی کنن!"، " چه بد شد ، کاش این کارو نکرده بودم" ، خوشی چند لحظه قبل رو زایل کنه، پت و پهن ترین خنده ای رو که میشد تحویلشون دادم و با پسرکم ، دست در دست هم با لباس های گلی به سمت خونه رفتیم ...
لذت و شادی اون لحظه ها می ارزید به همه اینها .. حتی به مانتویی که لکه های سبز چمن از روش پاک نمی شه .....
پ.ن: چند روزیه که هر جا میریم پسرکم با زبون خودش و با آب و تاب و لذت تعریف میکنه که مامانش باهاش تو پارک رو چمن ها بازی کرده ... و من غرق در لذت، فکر می کنم چه ساده میشه شادی رو مهمون دل کوچیک بچه هامون بکنیم ..فقط و فقط اگر کودکی خودمون رو یه بار دیگه به یاد بیاریم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر