یادم می آد بچه که بودم بابام صدام می کرد:" اون زیر سیگار رو برام بیار" یا " یه لیوان آب بیار" و یا مامانم می گفت:"بدو از تو اتاق یه خودکار برام بیار" و خلاصه از این جور کارهای کوچک ... و من چقدر تو دلم غر میزدم که "مگه خودشون نمی تونن برن بیارن" ...
بزرگتر که شدم من این خرده خواهش ها رو منتقل می کردم به داداش کوچیکه و اونهم میسپرد به داداش کوچیک تره و خلاصه بار انجام همشون رو دوش ته تغاری بود ...
حالا که پسرکم دیگه یه کوچولو بزرگ شده روزی نیست که بهش نگم: "بدو شونه مامان رو بیار" یا " میری از رو میز یه دستمال بیاری" و ...
مطمئنم روزی اون هم تو دلش غر میزنه که "مگه خودش نمی تونه" و باز هم مطمئنم روزی همین کارها رو از بچه کوچکش خواهد خواست ...
چه زود کودکیمون رو فراموش می کنیم....
۵ نظر:
فیروزه جونم
اینقدر روون مینویسی که غرق نوشته هات میشم انگاری یکی حرفهای دل منو داره به زبون میاره ولی تو هنر نوشتن داری و من همه رو تلنبار میکنم تو دلم چون وقت حتی فکر کردن بهش هم ندارم! حرفات حرفای دلم منم هست دوست گلم
مریم 53
فیروزه جونم
میلتو که دیدم اومدم و همه وبلاگتو خوندم .عزیزم قشنگ می نویسی و جذاب .
مخصوصا قسمت قل خوردن تو پارک و خیلی حال کردم .
اگه خدا به منم یه بچه بده حتما با یاد تو همچین تجربه ای رو امتحان می کنم .
موفق باشی من هرروز وبلاگتو چک می کنم .
دوست دارم
سلام فیروزه جان
بسیار زیبا مینویسی. تمام نوشته هاتو خوندم. یادت میاد دفترچه خطرت مدرسه
رو تو برام درست میکردی چون من هیچ ذوقی تو این جور کارا نداشتم و تو خیلی با ذوق بودی و توش برام شعر مینوشتی تا بتونم برای نوشتن توی دفتر خاطرات بچههای مدرسه به اون شعرا رجوع کنم و هی مزاحمت نباشم و هی بهت نگم فیررزه یه بت شعر میگی تو دفتر ...بنویسم.
سلام.
اين يه هديه فوق اعاده س كه ميتوني به فرزندت بدي. مثلا تو 22 سالگي. به شرطي كه قبلش انقد بلاگت معروف نشه كه خودش پيداش كنه!
از گودر دنبال ميكنم
پ.ن: كلمه عبور رو از كامنتدوني برداريد لطفا
به جاش واسه نظرات تاييد بزاريد تا لفظي به مسدود شدنتون منجر نشه.
سلام فيروزه جون
از ديدن وبلاگت لذت بردم واقعاً مادر با احساس و خوبي هستي، نوشته هات حرف دل خيلي هاست كه نمي تونن بگن ولي تو خيلي روان ساده بيان مي كني كه خيلي قشنگه. اميدوارم در كنار پسرت هميشه شاد و سلامت باشي. مي بوسمت- شراره
ارسال یک نظر