به این فکر می کردم که اولین صفحه خاطرات من و تو کی ورق خورد؟ اون روز سرد پاییزی که فهمیدم تو داری در وجودم رشد می کنی؟ اون لحظه ای که برای اولین بار تو سونوگرافی صورتت رو دیدم و یا لحظه ای که برای اولین بار در آغوشت گرفتم؟
وفنی به گذشته برمی گردم ... به 2 سال و 3 ماه پیش .... غریب ترین لحظه وقتی بود که بعد از عمل بهوش اومدم... ناخودآگاه دستم رو روی شکمم کشیدم .. نبودی ... بغضم شکست ... یه حس عجیبی بود ... ترس ... مسئولیت ... آینده ... تو دیگه یه موجودیت جدا داشتی ... به این فکر کردم که چندین بار برام تکرار میشه که بین تو و دیگری مجبور به انتخاب بشم ... چندین بار مجبور خواهم شد که بخاطر تو، بین عقل و احساسم قرار بگیرم ....
آره پسرم .... تو آمدی ... و با آمدنت من معنی "مادر" بودن رو با همه عظمتش درک کردم ... و این اولین برگ از دفتر خاطرات من و تو بود ....
وفنی به گذشته برمی گردم ... به 2 سال و 3 ماه پیش .... غریب ترین لحظه وقتی بود که بعد از عمل بهوش اومدم... ناخودآگاه دستم رو روی شکمم کشیدم .. نبودی ... بغضم شکست ... یه حس عجیبی بود ... ترس ... مسئولیت ... آینده ... تو دیگه یه موجودیت جدا داشتی ... به این فکر کردم که چندین بار برام تکرار میشه که بین تو و دیگری مجبور به انتخاب بشم ... چندین بار مجبور خواهم شد که بخاطر تو، بین عقل و احساسم قرار بگیرم ....
آره پسرم .... تو آمدی ... و با آمدنت من معنی "مادر" بودن رو با همه عظمتش درک کردم ... و این اولین برگ از دفتر خاطرات من و تو بود ....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر